اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1031

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

و در اقرار لسان شركت نماند و در عمل اركان شركت نماند و به كليت خالص حق را باشد ، جوارح او همچنان به صفت اخلاص موصوف گردد . و چون باطن او يگانه حق را باشد بىشركت ، چون ظاهر او نيز به وصف باطن گردد نام باطن گيرد . و الله اعلم . « و قالوا : اصل الايمان اقرار باللسان بتصديق القلب و فرعه العمل بالفرائض » . و گفتند اصل ايمان اقرار زبان است با تصديق قلب و فرع او كار بستن فرائض است ، و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه اركان مسخر قلب‌اند و قلب مسخر حق است . هم بر آن مقدار كه قلب را مشاهدت باشد جوارح را انقياد باشد . و مثال اين به ظاهر آن است كه اگر ملكى از ملوك بنده‌اى را از بندگان خويش بر قومى پادشاه گرداند ، رعيت به وى نگاه كنند ، هم به آن مقدار كه از او طاعت خداوند خويش بينند او را طاعت دارند و اين رعيت او را خداوند خويش دانند كه او را از خويشتن برتر بينند . باز او خويشتن را بنده داند كه از خود برتر خداوندى بيند . چون به خداوند نگرد ذل بندگى بيش برد ؛ و چون به كهتران نگرد عز خداوندى بيش برد . و در جنب خداوند مدبر باشد و در جنب رعيت مدبر . [ خداوند را مسخر باشد و رعيت را مسخر . مسخريش با مسخرى برابر مىافتد ] . و هرچند خداوند را فرمانبردارتر باشد رعيت او را فرمانبردارتر باشند . و مثل دل با اركان نفس اين است . اركان تبع دل‌اند و دل مسخر حق . چنان كه پيغمبر گفت عليه السلام : ان القلوب بيد الله يقلبها كيف يشاء . و نيز در دعاى خويش ياد كرد و گفت : يا مقلب القلوب ثبت قلبى على طاعتك . پس هرچند دل به خدا نگران‌تر جوارح به دل نگران‌تر ؛ و هرچند دل از خداوند تعالى گريزان‌تر باشد جوارح از طاعت گريزان‌تر باشند . و چون ملك اصغر با ملك اكبر آشتى كنند شيعت نيز با او به آشتى بازآيند . و چون ملك اصغر ملك اكبر را خلاف كند شيعت و تبع او نيز خلاف را ميان دربندند ، و چون [ 4 الف ] چنين باشد صحت ظاهر دليل صحت باطن گردد و ويرانى ظاهر دليل ويرانى باطن گردد . و اين اصل را